|
پنجشنبه 25 شهریور 1389 ساعت 16:09 بعد از ظهر |
|
حلقه گم شده |
فکر میکنم نوری زاد در عین حالیکه انسانی درون گرا و هنر دوست است علاقه به بیان آرزو ها و به قول خودش دورنما و ویژن دارد. من فکر میکنم بین بیان تفکر با اجرای آن یک حلقه مفقوده وجود دارد. درست مانند نوشتن کتاب و فروختن کتاب از نوشتن تا فروختن چند مرحله است که آقای کتابفروش فراموش کرده |
|
شنبه 27 شهریور 1389 ساعت 09:09 صبح |
دوست گرامی که نام تان را نمی دانم سلام
حلقه های مفقوده ای که فرموده اید بسیار بیشتر از آن چیزی است که شما به آن اشاره کرده اید. درست مثل حلقه مفقوده بین من و شما (نام تان؟). بنابراین همهء ما حلقه های مفقوده ای داریم ، سهل است؛ دور نیست که خود حلقهء مفقوده ای باشیم از یک زنجیرهء ناشناخته! به نظر آقای کتابفروش مهم این است که در جستجوی گمشدهء خود باشیم و تنبلی ها و کم کاری ها و ناامیدی ها و کاستی های خود را پشت عینک تیرهء بدبینی پنهان نکنیم.
به قول مولانا:
از مقامات تَبَتُل تا فنا پله پله تا ملاقات خدا
به هرحال آقای کتابفروش مفتخر است که تلاش دارد همواره در جستجوی گمشده های خود باشد هرچند که این گمشده ها دیریاب و یا حتی نایاب باشند. بی شک تذکر دوستانی چون شما ضامن تداوم جستجوی او خواهد بود. |
|
|
|
|
|
یکشنبه 30 خرداد 1389 ساعت 18:06 بعد از ظهر |
|
About the Blood & Sword |
|
You Know "Dan Cook" is a stand up comedian. He Said once "The opera ain't over till the fat lady sing." And I think that fat lady has sung and is singing now. Not long until this uncoordinated opera is over! You taught me to think deep about everything I read or hear and I took your advice pretty well Mr. Ketabchi. At the end of the day I was a student in your school. I get what are you saying, I read you because you taught me my soul. Thank you, Your student from the land of Kangaroos. |
|
چهارشنبه 2 تیر 1389 ساعت 14:06 بعد از ظهر |
سلام، مرد بزرگ، محمد!
نقل قولت بسیار جالب بود. ممنون. اما در مورد شاگردی، باید بگویم که ما خود شاگردیم و می کوشیم از هرکس چیزی بیاموزیم. البته دوست تر داشتم که فونت فارسی در آن دیار پیدا می شد تا برایم فارسی هم بنویسی. به هرحال سپاسگزارم و از دیرکرد در پاسخ پوزش می خواهم. ضمناً سلام ما رو به کانگوروهای آن حوالی برسان.
آقای کتابفروش |
|
|
|
|
|
یکشنبه 2 خرداد 1389 ساعت 07:05 صبح |
|
فرخنده باد |
کتاب دان عزیز
زاد روزتان فرخنده باد
دلتان پرشادی دستانتان پر بار اندیشهتان پر توشه
امید |
|
یکشنبه 2 خرداد 1389 ساعت 10:05 صبح |
عزيز دل برادر، اميدآقاجان سپاسگزارم از عنايت آن جناب. اميدوارم همهء شادي هامان در كنار شما باشد. |
|
|
|
|
|
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1389 ساعت 16:05 بعد از ظهر |
|
براي كودك پروانه اي |
سلام. نمی دونم کجا بود که خوندم: «سالها از روزها و ماهها هم تندتر می گذرد.» یک سال دیگه هم به عمرتون اضافه شد. شاید به چهل سالگی رسیدید یا شاید هم چهل سالگی رو پشت سر گذاشتید. این اعداد گول زننده اند. سن شما رُ با این اعداد و در این زمان زمینی نمیشه گفت. شما بیرون از زمان ایستاده اید. مسیح گفته بود که اگه میخواهید به بهشت خداوند وارد شوید باید تبدیل به یک کودک شوید. اگه بخوام سنتون رو به زمان اینجایی بگم، باید بگم که شما یک سالتونه. همان کودکی هستید که مسیح گفته بود.یک کودک با همه مهربونه، عصبانی شدن و بدی کردن رو بلد نیست. اگر کسی اذیتش کنه ، بعد از مدتی همه چیز ازیادش میره و از کسی که بهش صدمه زده کینه ایُ به دل نمیگیر ه. یک کودک همیشه پروانه است.آدم بزرگا نمیتونن از مدیریت استعفا بدن، آدم بزرگا نمیتونن به کسی که هیچ شناختی ازش ندارن کار بدن، آدم بزرگا نمیتونن با شنیدن ِ یک بیت ِ حافظ گریه کنن، آدم بزرگا نمیتونن عاشق کلاغا بشن، آدم بزرگا نمیتونن مغرور نباشن. فقط یک کودک با قلب پروانه ایشه که میتونه همهء این کارا رو بکنه. جشن تولد یکساله گیتون مبارک.
علي
|
|
پنجشنبه 20 خرداد 1389 ساعت 09:06 صبح |
علي آقا تو به من تولدم را تبريك گفتي و من به تو تبريك مي گويم از بابت زيبايي نوشته ات؛ اين همان نثري است كه مي تواند كسي را كه استعداد نوشتن و نويسندگي دارد از ديگران متمايز كند. اين تمجيد البته نه به ا ين دليل است كه يادداشتت خطاب به من نوشته شده است؛ بلكه به خاطر احساس پاك و زلالي است كه به زيباترين وجهي در قالب اين يادداشت نمودار شده است. پس اين تبريك، به آن تبريك در. و ديگر اين كه وقتي يادداشتت را خواندم به ياد اين شعر حافظ افتادم و اكنون دوست مي دارم به مناسبت تولدم براي همه اين شعر را بخوانم:
فاش مي گويم و از گفته خود دلشادم بندهء عشقم و از هر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق كه در اين دامگه حادثه چون افتادم
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود آدم آورد در اين دير خراب آبادم
...
نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم
كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت يا رب از مادر گيتي به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در ميخانهء عشق هر دم آيد غمي از نو به مباركبادم
...
پاك كن چهرهء حافظ به سر زلف ز اشك ورنه اين سيل دمادم ببرد بنيادم
پاينده باشي
آقاي كتابفروش
|
|
|
|
|
|
جمعه 3 اردیبهشت 1389 ساعت 21:04 بعد از ظهر |
|
نیما |
سلام استاد.حرف دارم باهاتون خیلی ... راستی داستان جدیدتونو دوست نمیدارم.....براش هم دلیل دارم. حـــــــــــــــــــــــــــــــــــرف دارم |
|
یکشنبه 5 اردیبهشت 1389 ساعت 18:04 بعد از ظهر |
|
نيما جان، آدم خودش هم گاه از كارهايي كه مي كند خوشش نمي آيد. البته در مورد داستان كلاغ عاشق هنوز به اين نتيجه نرسيده ام كه از آن خوشم نمي آيد. به هرحال هرچه در دل داري بگو. |
|
|
|
|
|
پنجشنبه 19 فروردین 1389 ساعت 12:04 بعد از ظهر |
|
علي |
سلام.این روایتی است شخصی از خاطره ای که با شخص آقای کتاب فروش داشتم : -گفتمش جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی ///
-گفتا ترسم که اشک در غم ما پرده در شود /// وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
-گفتمش گر مرد رهی میان خون باید رفت /// چون پای فتاده سرنگون باید رفت
-گریان وپای کوبان گفت آری آری،چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد/// من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
-گفتمش کدام مرغی کز این مقام خوانی ///
-تسخر زد و گفت ای جان /// از چه میپرسی که دور روزگاران را چه شد
البته واضح و مبرهن است که اشعار با دیدهء من ترتیب و ترکیب یافته اند.
|
|
|
|
یکشنبه 15 فروردین 1389 ساعت 13:04 بعد از ظهر |
|
علی |
سلام آقا.یادداشت شب بیست و ششمُ خوندم.نوشته بودید:صداي حسين - همكارش - او را به خود آورد. آقا، این اسم، کیست؟ اسم هیچ کدوم از دو همکارتون هم که حسین نیست.اسم خودتون هم که نمیتونِ باشِ ،چون کسی با شنیدن صدای خودش به خود آورده نمی شود بلکه از خود بیخود میشود. صدای ساغر الفت جنون کیفیتست اینجا لب او تا بحرف آمد من از خود چو سخن رفتم
|
|
یکشنبه 15 فروردین 1389 ساعت 14:04 بعد از ظهر |
علي جان، طبق معمول مي خواهي از نسل هاي گذشته مُچ گيري كني؟ شوخي كردم. ممنونم كه توجه كردي. اما بايد صبر كني. چون اين داستان حالا حالاها دنباله دارد و كار كتابفروشي هم براي آقاي كتابفروش چندان فرصت باقي نمي گذارد كه زودتر تمامش كند. و البته اين حسني هم هست در جاي خود. (موجبات تعليق را فراهم مي كند) و ديگر اين كه از قديم الايام گفته اند: «گر صبر كني ز غوره حلوا سازم.» |
|
|
|
|
|
جمعه 13 فروردین 1389 ساعت 13:04 بعد از ظهر |
|
یادداشتی از بندرعباس |
http://voyager-payam.blogfa.com/ سلام اقای کتاب فروش بسیار عالی و خوب سایت شما را به وبم لینک کردم موفق باشید فرشته |
|
پنجشنبه 9 اردیبهشت 1389 ساعت 09:04 صبح |
فرشته خانم سلام بسيار سپاسگزارم از توجه تان. و بسيار بسيار پوزش مي خواهم از ديركرد در پاسخ.
آقاي كتابفروش
|
|
|
|
|
|
پنجشنبه 12 فروردین 1389 ساعت 02:04 صبح |
|
نظرغیر کارشناسانه 2 |
دوم: ترانهی بی نام «یادداشت شب نوزدهم» با نهایت شرمندگی، اول میخواست یکی یکی ترانهها را تقطیع هندسی کنم. اما دیدم که : اولاً : در این حد و حدود نیستم؛ دوماً : تقطیع غیر کارشناسانه، و بدون حضور شاعر روا نیست. اما طعم شیرین این ترانه، مانع از ادامه سکوتم شد. ریتم یکدست و روان، مفاهیم سهل و بدیع (بخصوص که گوشه چشمی تننازانه هم به علوم نجوم و ریاضیات دارد که از طبع روان و شاعرانهی آقای کتابفروش جز این انتظاری نمیرفت) زیبایی ترانه را سه چندان کردهاست. تم یکدست و ملیح عاشقانه این ترانه، ملودی مترنم و ریتمیکی را در ذهن من تداعی میکند که Drams کم کار (و البته آکوسیک) آنرا پشتیبانی میکند. صدای سنج ظریف و پاساژهای کوتاه که گروه سازهای مور علاقه مرا (سازهای زهی) همراهی میکند، مدام به گوشم میرسد. ای کاشک که میتوانستم ......... دست مریزاد، بسیار زیباست. امید |
|
شنبه 14 فروردین 1389 ساعت 09:04 صبح |
اميدجان! باز هم سپاسگزارم از شما. مثل هميشه مرا با توانايي خودت در اين گونه تحليل ها غافلگير كردي. اميدوارم اگر فرصت داشته باشي، مثال ها را به جاي شمارهء بيت ها و مصرع ها، از خود ترانه ها بياوري. شايد هم فرصتي شد و حضوراً در اين باره گفتگو كرديم.
برادر كوچك شما "آقاي كتابفروش" |
|
|
|
|
|
پنجشنبه 12 فروردین 1389 ساعت 01:04 صبح |
|
نظری غیر کارشناسانه-1 |
با درود بیپایان نقد و نظر، به کار مهان زیبندی کهان نبوده و نیست؛ چه باشدکه مهی ماه دل کهی باشد. و ناپسندتر آنکه بیدانشی سخن براند، که این خود ناراستی است. پس از این رو نگاه ناقص موسیقایی، کم خردیام را به نگارش میآورم: یکم: ترانهی بی نام «يادداشت شب بيست و چهارم » تم عاشقانه این ترانه،با حجا بندیهای کوتاهی که دارد، دست آهنگساز را برای تصنیف یک قطعهی تغزلی باز میگذارد.(ملودیهای تغزلی دارای فواصل کوتاهی در توالی ملودیها است و از پرشهای بلند بدور است، اکثراً دارای ریتمی آرام یک دست و کنتراست کم ملودیک هستند) بنظر این کمترین، نقاط متمایز مفهومی (که در این بحث از آنها با عنوان – نقاط دراماتیک مفهومی – یاد میشود) در نمودار زیر نمایش داره شده:
48------------25 22-------10 6------1 -------- ----- همانطور که در نمودار فوق نمایان است، این نقاط در یک هشتم اول و نیمه ابتدای ترانه هست. فکرمیکنم اگر آهنگساز قصد اجرای قله دراماتیک را در این نقاط داشته باشد، مکان مناسبی برای این تم محتوایی نباشد.(قطعاتی که از این الگو پیروی میکنند معمولا دارای مفهومی از جنس دیگراند. برای مثال قطعه زکوی یار میآید نسیم باد نوروزی با آهنگ آقای شجریان که قله دراماتیک قطعه در ابتدا آن است و تصیف با فرود زیبایی تمام میشود. و همچنین قطعه پروانهای در مشت با شعر ایرج جنتی عطایی و ملودی شوبرت آواکیان و خوانندگی ابراهیم حامدی – ابی- که قله دراماتیک در ترجیعبندها است و قطعه نیز با فرود تمام میشود) شاید اگر من سعادت و صلاحیت ساخت این قطعه را داشتم جای ابیات مذکور را با صلاح دید شما عوض میکردم. اما امکان مناسبی در این ترانه هست. از بیت33 تا 37 فضای مفهومی و دو پهلوی مناسبی در ترانههست که میتوان از آن برای قله دراماتیک استفاده کرد. بنظر میرسد که مکان آن نیز برای این کار مناسب و بجا است. با پیشکش کوچکی امید
|
|
|
|